<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زیر آسمان کویر </title>
<link>https://rivas66.blogfa.com</link>
<description>حرفهای خودم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 11 Jul 2026 15:57:42 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>از خونه رفتم بیرون </title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/863</link>
<description>تصمیم گرفتم ماکارانی درست کنم دوست داشتم پر مخلفات باشه برای همین رفتم بیرون و کمی مخلفات؛ فلفل دلمه ای های رنگی و قارچ گرفتم براش. از ترس اینکه برق قطع نشه با این وضعیتم از پله رفتم. چون خیلی میترسم برق قطع شه و تو آسانسور بمونم. سختی رفت و آمد از پله رو ترجیح میدم. توی خیابون تینیج هارو دیدم که با شلوارهای نیم بگ و تیشرت های خوشگل میخندیدن و قدم میزدن و رها بودن. چیزی که ماها هیجوقت تجربه نکردیم.</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 15:57:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/863</guid>
</item>
<item>
<title>خواهرشوهر</title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/862</link>
<description>میخوام یکم راجع به خواهر شوهرم براتون بنویسم. البته الان نمیتونم کامل شرح ماجرا بدم ولی تا یه حدی مینویسم. توضیحش خیلی سخته و خیلی حرفها تو دلم هست که حتی نمیدونم چطوری بیانش کنم‌؛ خواهرشوهرم خیلی خرده شیشه داره و مارموز هست. من انگار دشمنش هستم، تمام افراد فامیلشونو دوست داره و بهشون احترام میذاره به جز من. من انگار هووشم. نمیدونم چرا اینجوری میکنه. اگه مادرشوهرم یکم طرفداری منو بکنه حتما یه چیزی بهش میگه.</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 17:30:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/862</guid>
</item>
<item>
<title>همسر جان </title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/861</link>
<description>مستر جانم دیشب حس کرده بودن ناراحتم. هرجور شده کلی وقت و انرژی گذاشت و از دلم درآورد. برای همین هست که زندگیمو و مسترجانو خیلی دوست دارم و بهم گفت از این بعد دیگه حواسش بیشتر هست. امروز رفتیم برای تودلی یه سری دیگه از وسایلشو خریدیم. هرچی می‌خریم تمومی نداره.... امروز قنداق فرنگی، سرویس خواب مسافرتی، پتو دورپیچ، پیش بند اضافه، ساک لوازم، جغجغه ، شیر دوش خریدیم. تقریبا دیگه خریدامون داره تمام میشه .</description>
<pubDate>Fri, 03 Jul 2026 13:22:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/861</guid>
</item>
<item>
<title>دلم گرفته </title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/860</link>
<description>امروز بعد از صبحانه رفتیم که برای تو راهی ادامه ی وسایل و لباساشو بخریم. به پیشنهاد من رفتیم بازار بزرگ که مثلا بریم راسته ی کودک و نوزاد. ولی هیچ چیزی پیدا نکردیم. فقط وقتمون تو اون شلوغی سرسام آور تلف شد. بعدش رفتیم عبدل آباد. اونجا هم طبق معمول چیز جالبی پیدا نکردیم. بعدش رفتیم یه کافه رستوران که تا حالا نرفته بودیم ناهار خوردیم. بدک نبود. خیلی خسته شده بودم اما با این حال به مستر گفتم بریم خیابون بهار.</description>
<pubDate>Thu, 02 Jul 2026 20:19:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/860</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای تابستون </title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/859</link>
<description>از صبح که بلند میشم گوشی دستم میگیرم و الکی تو گوشی میچرخم. شب که میخوابم انگشتام درد میکنه بخاطر همین گوشی‌. اما خب این گوشی شده ابزار برای همه چیز. یادگیری، ارتباط، فیلم و موزیک و ...‌ پیام دادم به خواهرم ببینم بیداره باهاش حرف بزنم اما هنوز جواب نداده فکر کنم خوابه. صبح یهو عکس پروفایل دوستمو دیدم و حالم گرفته شد. مادرشو از دست داده و من خبر نداشتم چه آدم بی وفایی هستم من. همین</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2026 06:44:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/859</guid>
</item>
<item>
<title>بعضی اوقات .... </title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/858</link>
<description>خیلی وقتها میشینم فکر میکنم به فرصت‌ها. به اینکه چقدر فرصت داشتم چه کاری کنم و نکردم. بعدش میبینم آره زمان داشتم اما یه سری ملزومات که باید همراهش می بود نداشتم. دست از سرزنش کردن خودم برمیدارم. میبینم آدمایی که همه ی شرایطشو داشتن هم در حد و سطح من هستن حتی پایین تر. البته بالاتر که خیلی زیاده. ولی خب من واقعا تمام زندگیم جنگیدم‌. انگار جنگ من برای زنده موندن بود. اما حالا که شرایط دارم گاهی یادم میره اونموقع من شرایط نداشتم و همش خودمو سرزنش میکنم‌.</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 15:23:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/858</guid>
</item>
<item>
<title>از فردا </title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/857</link>
<description>تست گلوکوزم (دیابت بارداری) خیلی رضایت بخش نبوده. در واقع لب مرز هستم‌ و حالا باید دو هفته رژیم بدون قند بگیرم و دوباره آزمایش بدم. اما من همش میگم از فردا. واقعا نمیتونم نخورم. حالا استرس هم دارم. ولی توکل بخدا. الانم رفتم یه قرمه سبزی،خوشمزه بار گذاشتم. هرچی جلوتر میریم میبینم چقدر مخارج بچه دار شدن زیاده و واقعا سخته. تازه با این شرایط که قیمت‌ها سر به فلک کشیده. باید هزینه هارو مدیریت کنم ولی من متاسفانه مدیریت بلد نیستم و خیلی زیاد هم میخوریم و چیزهای</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 14:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/857</guid>
</item>
<item>
<title>انیمه</title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/856</link>
<description>دلم میخواد تو انیمه های ژاپنی زندگی کنم. واقعا یه شخصیت انیمه ای باشم توی اون انیمه های رنگارنگ. شام ماهی خوردیم البته با سبزی پلو. نشستم تا غذام هضم شه‌. یه قسمت از سریال منتالیستو دیدم، مستر دراز کشید روی فرش و طبق معمول خوابش برد. از دراز کشیدن روی جای سفت خوشش میاد. حرف هایی دارم برای نوشتن ولی حس نوشتن ندارم. بماند برای بعد‌..</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2026 19:46:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/856</guid>
</item>
<item>
<title>بغض</title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/855</link>
<description>دیشب بغضم ترکید و همش گریه میکردم‌. شاید هورمون هم بی تاثیر نباشه. اما یه غمی تو دلم سنگینی میکرد که با هیچکس گفتنی نیست. غمی مربوط به خاطره. غمِ اینکه با اجی ق همش غیبتشو میکنیم و دلمون ازش سیاه شده. اما دیشب برای این چیزا گریه نکردم، برای رنج های خودم گریه نکردم‌. بلکه برای دردها و غم های خاطره گریه کردم. نگاه کردم به گذشته ش به زندگیش چقدر اسیب دیده چقدر بدبخت بوده‌. با خودم گفتم شاید اگر ما هم جای اون بودیم جه بسا رفتاری بدتر داشتیم.</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 09:56:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/855</guid>
</item>
<item>
<title>هوس </title>
<link>https://rivas66.blogfa.com/post/854</link>
<description>دلم هوس حلوا کرده بود، حلوارو با شیره انگور درست کردم کمی گلاب و هل هم ریختم اما زعفرون نریختم. ولی یه سرچی که تو نت زدم گویا همینم خوردنش زیاد توصیه نشده به خاطر طبع گرمی که داره ممکنه خطرناک باشه ولی من خوردم چون خیلی دلم میخواست. مستر جان امروز زودتر راه افتاده و به زودی میرسه، برای امشب شام درست نکردم و قراره املت بخوریم‌. فردا صبح هم باید برم آزمایش مقاومت گلوکز یا همون دیابت بارداری بدم. بعدش قراره از راه بریم سیسمونی سر بزنیم.</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 15:53:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>rivas66</dc:creator>
<guid>rivas66.blogfa.com/post/854</guid>
</item>
</channel>
</rss>
