چند روز پیش دوستم زنگ زد و در بین حرفاش یه حرفی زد که خب یه جورایی باعث شد منم کمی آروم بگیرم. البته نه اینکه با هدف آروم کردن من گفته باشه ها، چون هیچکس از غوغای درون من خبر نداره. در واقع من اون جمله ای که گفتو خیلی درک کردم. گفت صبح بلند شدم و پر از حس استرس و اضطراب بودم و حس میکردم یه عالمه کار انجام نداده دارم. این حسیه که منم هر روز دارم. فکر کنم خیلی از هم نسل‌های من این حسو دارن. چون فرصت‌ها برای ارتقای اونچه که درونمون دوست داره برامون کم بوده ولی روح و روانمون هنوز نا امید نیست و اضطراب ایجاد میکنه که فلان کارو انجام بده. از طرفی اکثرا اون افرادی که تو مراحل قبل موفقیت های خوبی داشتن و مورد تایید اجتماعی قرار گرفتن الان نمیتونن درجا زدنو بپذیرن و این خودش باعث اضطراب میشه. تازه برای یکی مثل من که مرضِ کمال‌گرایی داره و همین باعث اهمال کاری میشه، اضطراب خیلی بیشتره. اضطراب کاری که حتی شروع هم نمیشه. خلاصه اینکه خیلی هامون شبیه هم هستیم در این زمینه پس باید یاد بگیریم به خودمون آرامش بدیم.