بغض

دیشب بغضم ترکید و همش گریه میکردم‌. شاید هورمون هم بی تاثیر نباشه. اما یه غمی تو دلم سنگینی میکرد که با هیچکس گفتنی نیست. غمی مربوط به خاطره. غمِ اینکه با اجی ق همش غیبتشو میکنیم و دلمون ازش سیاه شده. اما دیشب برای این چیزا گریه نکردم، برای رنج های خودم گریه نکردم‌. بلکه برای دردها و غم های خاطره گریه کردم. نگاه کردم به گذشته ش به زندگیش چقدر اسیب دیده چقدر بدبخت بوده‌. با خودم گفتم شاید اگر ما هم جای اون بودیم جه بسا رفتاری بدتر داشتیم. نمیدونم شایدم نداشتیم. ولی هرچی که هست اون همه رنجی که کشیده مگه میشه ادمو عوض نکنه اونم یه دخترو. دختری که از ۹ سالگی رنجش شروع شده و تا همین الان ادامه داره و هیچوقت هم حل نخواهد شد. خدایا به دل من آرامش بده و کمکم کن آدمارو ببخشم. دیشب از خودم خجالت زده بودم‌ از اینکه قلبم انقدر کوچیک شده و مثل قبل بزرگ نیست.

بگذریم

رفتم نون خریدم و اومدم. هوا خیلی گرم بود میخواستم برگردم دوباره برای خرید اما نمیتونم توی این گرما. بعدظهرم باید برم نتیجه ی آزمایشمو بگیرم. پنجشنبه رفتم ازمایش تحمل گلوکز دادم و واقعا آزمایش خسته کننده ای بود. البته جوابشو اس ام اس کردن و شاید پرینت بگیرم و دیگه نرم دنبال جواب. تا شنبه هم باید صبر کنم تا بتونم دکتر جدیدمو ببینم که هنوز خیلی باهاش ارتباط حسی نگرفتم و فقط توکل کردم بخدا.

پنجشنبه بعد از آزمایش رفتیم سیسمونی فروشی و برای تودلی دوباره یکم خرید کردیم. هر دفعه میرم خرید از این حجم گرونی برگام میریزه. چند تیکه لباس و دو سه تا چیز دیگه مثل پیشبند و ست ناخن گیر و اینا شد یازده و پونصد. خیلی قیمت‌ها عجیب و نجومی هستن. تازه کلی چیز دیگه باید بخریم.

از نونوایی که برگشتم هنوز لباسامو در نیاوردم و نشستم با لباس های بیرون اینجا مینویسم.

برم ناهار بخورم

هوس

دلم هوس حلوا کرده بود، حلوارو با شیره انگور درست کردم کمی گلاب و هل هم ریختم اما زعفرون نریختم. ولی یه سرچی که تو نت زدم گویا همینم خوردنش زیاد توصیه نشده به خاطر طبع گرمی که داره ممکنه خطرناک باشه ولی من خوردم چون خیلی دلم میخواست.

مستر جان امروز زودتر راه افتاده و به زودی میرسه، برای امشب شام درست نکردم و قراره املت بخوریم‌. فردا صبح هم باید برم آزمایش مقاومت گلوکز یا همون دیابت بارداری بدم. بعدش قراره از راه بریم سیسمونی سر بزنیم. ذوق دارم برای خریدن وسیله های نی نی.

امروز بالاخره تصمیمو گرفتم. میخوام دوباره جدی آلمانی بخونم حتی اگه ازش در راستای مهاجرت استفاده نکنم هم میخوام ادامه بدم و بخونم. فقط نگرانم که خب پس انگلیسیو چیکار کنم. اینم شده یه چالش برام. عجب گیری افتادیم...

نمیدونم...

میخوام یه البوم عکس درست کنم. در واقع میخوام عکسهای خودم و مستر جانو از دوره ی آشنایی تا الان پرینت بگیرم و تبدیلشون کنم به البوم. کاغذ عکس هم دارم فقط نمیدونم چه سایزی بهتره پرینت بگیرم. احتمالا همشو یه سایز میگیرم و بعدش میرم صحافیش کنن برام.

پریشب رفتیم خونه ی مامان مستر برای شام. خوب بود. یه جیزی که هست و خیلی وقته توجهمو جلب کرده اینه که با اینکه بچه ی ما نوه ی اولشون هست هیچ اشتیاق و ذوقی در موردش نشون نمیدن. اگه هم حرفی ازش وسط بیاد خودم و مستر میزنیم ولی اونا نه چیزی میپرسن نه مشتاق هستن. اولش فکر میکردم به نشونه ی احترام و دخالت نکردن اینطوری هستن ولی الان فهمیدم کلا ذوقی ندارن. مثلا پریشب که خونشون بودیم مستر توی حرفاش اسمی که برا نی نی انتخاب کردیمو گفت ولی اونا حتی کوچکترین واکنشی نشون ندادن. خیلی برام عجیب بود. یا خانواده ی ما زیادی سرشار از شوق و اشتیاقن یا اینا خیلی عجیبن. حتی وقتی فهمیدن جنسیت بچه اشتباه بوده هم باز هم واکنش خاصی نشون ندادن. کلا خنثی هستن و این به نظر من اصلا جالب نیست. البته برای چیزایی که خودشون دوست دارن خیلی اشتیاق دارن مثلا اینکه بلند شن برن خونه ی وبلاییشون تو روستا. یا مثلا خانواده داییش اینا میان خونشون. یا رفت و آمد با فامیلاشون. البته فامیلاشون بیشتر آمد دارن تا رفت. یعنی اونا میان خونه ی اینا.

حتی یادمه وقتی عقد بودیم و برای شب یلدا اومدم خونشون و فکر میکردم این یلدایی برای عروس و داماد هست وقتی مستر جان گفت خوب دیگه مگه این برای ما نیست شروع کنیم دیگه، خواهر شوهرم یهو برگشت گفت نه برا شما نیست برای خودمونه. و واقعا هم راست میگفت فامیلاشونو دعوت کرده بودن و در واقع واسه خودشون بود.

ولی به نظر من خوبه که آدم اشتیاق داشته باشه برای چیزی. بدون اشتیاق ادما افسرده میشن و یواش یواش هیچی خوشحالشون نمیکنه.

اشتیاق نداشتن خانواده همسرم برای نوه شون برام هیچ اهمیتی نداره چون خودم انقدر اشتیاق و ذوقشو دارم که اینجا برام مهم نیست. فقط و فقط برام خیلی عجیب بود. البته اگه من از همون اول دقت میکردم متوجه می شدم که این رفتار جزئی از وجودشون هست و اصلا ربطی به این قضیه نداره. فقط من عمیق تر راجع بهش فکر کردم.

خواب

خوابم میاد

از صبح هیچ کار مفیدی انجام ندادم، فقط چند قسمت از سریال منتالیست دیدم و همین فقط

بستنی

این فندق توی شکمم فقط وقتی بستنی میخورم تکون تکون میخوره از خوشحالی ولی هرچیز دیگه ای بخورم بی تفاوته. مثل مامانش عاشق بستنیِ. تقریبا ۸ روز دیگه ۶ ماهم تموم میشه و وارد ۷ ماه میشم. انتظار سخته.

جمعه

بعدظهر جمعه بالاخره رفتیم تا برای تو راهیمون یکم خرید کنیم. رفتیم خیابون بهار. بعد از این یکم گشتیم حس کردم دارم خیلی وسواس به خرج میدم برای خرید کردم برای همین تو یه مغازه ای یه سری چیزاشو برداشتم. البته وقتی اومدیم خونه یکی دوتاش زیاد به دلم نبود‌. نه اینکه بد باشه ولی با خودم گفتم کاش یکم دیگه گشته بودم و طرح های دیگه شم دیده بودم. البته چیز خیلی مهمی نیستن که بخوام ناراحتش باشم. در واقع یه بسته از پارچه خشک کن ها و قنداق چسبیش هست که خب خیلی هم اهمیتی نداره‌. البته نه اینکه بد باشن قشنگن ولی من همش فکر میکنم شاید قشنگتر پیدا میکردم‌.

وسایل بچه خیلی خیلی گرونه بخصوص اگه بخوای چیزای خوب براش بخری. ما تو این خریدمون در واقع چیز خاصی نخریدیم ولی ۴۰ تومن خرج شد. لیست خرید: کالسکه، وان حمام، تب سنج، ست ییمارستانی، شیشه شیر، پستونک، شیشه شور،‌ حوله و دوتا بسته پارچه خشک کن یه بسته یک متر در یک متر و یه بسته ۷۰ در ۷۰. که فکر میکنم این پارچه خشک کن ها اون بسته بزرگش که طرحش به دلم نیست اصلا ضرورتی نداشته خریدش و خیلی خیلی هم بزرگ هستن. ولی خب دیگه خریدم و هنوز هم کلی دیگه باید بخریم که قرار شد خورد خورد بخریم. با توجه به شرایط من که نمیتونم زیاد راه برم هر دفعه مجبوریم یکم خرید کنیم و برگردیم.

و اما آسیب ها

دیروز بعد از صبحونه رفتم کرج خونه ن. البته مستر جانم منو رسوند. تا غروب اونجا بودم و بعدشم زنگ زدم اومد دنبالم، بهش گفتم بریم فردیس. می‌خواستیم بریم سمت فلکه سوم (اومدنی یه بار تبلیغاتی سیسمونی فروشی دیده بودم که آدرسش فلکه سوم فردیس بود) که وقتی داشتیم میرفتیم از به سمت خیابونو بستن برای تجمع و.... و ما مجبور شدیم کلی دور قمری بزنیم تا از یه سمت دیگه راه پیدا کنیم به فلکه شدم. بالاخره بعد از کلی اینور و اونور کردن رسیدیم. البته که اون مغازه مورد نظرو پیدا نکردیم ولی خب یه گشتی تو فردیسِ زیبا با مردمِ خوش استایل زدیم و یه جا پیتزا خوردیم و بعدش برگشتیم تهران. می‌خواستیم یه سر به هایپر کالای ایوان بزنیم که من حس کردم شکمم یه جوریه و نمیتونم بخاطر همین به مستر جانم گفتم که برگردیم خونه‌.

برگشتیم خونه و بعدش من رفتم تو تخت یکم دراز بکشم و ریلکس کنم که خوابم برد. مستر جان نشست به اینکه دیدن. من بعد از دو سه ساعت خواب با یه گرفتگی عضلانی وحشتناک پشت پای چپم بیدار شدم و دادم هوا بود از شدت درد انگار میخواستم بالا بیارم که مستر به دادم رسید و سریع شروع کرد به ماساژ دادنش تا باز شد. متاسفانه این چندین بار که تو بارداری این اتفاق برام میفته و علتشو نمیدونم و دیگه حالم از این قضیه داره به هم میخوره. چون از طرفی هم دردش وحشتناکِ و هم از اینکه همش باعث اذیت مستر میشم خجالت میکشم. نمیدونم این اسپاسم عضلانی دلیلش چیه. اما حتما بعد از زایمان به یه متخصص عروق مراجعه میکنم‌.

خلاصه اینکه بعدش که با این حال از خواب بیدار شدم حس میکردم از لحاظ روحی ناراحتم حالا نمیدونم چرا. شاید در حال ديدن خوابی بود و چون با درد زیاد بیدار شدم یادم نمیومد چه خوابی بوده‌. نمیدونم شاید به هم ریختگی هورمونی بود یا هرچیزی. اما به هرحال به هر سختی بود دوباره خوابیدم هرچند تا خوب صبح از ترس اینکه دوباره پام بگیره انگار یه بخشی از من بیدار بود و همش مواظب بودم پام براش اون اتفاق نیفته.

تا اینکه نیم ساعت پیش که با گریه بلند و شدید از خواب پریدم و مستر هم از خواب بیدار کردم با صدای گریه م. مستر فکر کرد دوباره پام گرفته. اما بهش گفتم که خواب می دیدم بغلم کرد آرومم کردم ولی من خجالت زده بودم پیش خودم‌. از اینکه خیلی شب ها شده که بخاطر خواب با صدای بلند گریه کنم و یا ناله کنم و اونم بیدار کنم. دیگه واقعا خودم پیش خودم شرمنده ام هرجند مستر جانم همیشه میگه من کنارتم و اصلا ناراحت نباش. اما من خودم پیش خودم ناراحتم. چون واقعا دیگه این قضیه داره از حد میگذره. انگار خواب هام شده محل تخلیه ی تمام آسیب های گذشته و من اینو دوست ندارم. جالب اینجاست وقتی با مستر ازدواج کردم و به آرامش ذهنی و جسمی رسیدم این خواب ها شروع شدند. انگار مغزم منتظر بوده تا به سطحی از آرامش برسه و بعدش شروع کنه به تخلیه هیجانی هرچه که از درون به من اسیب زده. باید درستش کنم این مشکلاتم خوابمو و حتما اینکارو میکنم.

منم دیگه نخوابیدم و از اتاق خواب اومدم بیرون شاید مستر بنده خدا بتونه یکم بخوابه بدون حضور من . تازه این روزها که بخاطر شرایط بارداری هم تو طول شب کلی سر وصدا دارم موقع خوابیدن. مثلا وقتی میخوام از این پهلو به پهلو بشم صدای نفسم و تلاش کردم برای جابجایی خودش کلی مختل خواب هست.

اما میگذره ...

دیگه موندم چیکار کنم

نمیدونم چیکار کنم واقعا آلمانیمو بخونم، انگلیسی بخونم، یه مهارت جدید یادبگیرم، به فکر تغییر شغلم باشم، کارهای خونه رو انجام بدم. نمیدونم ملت چطور همه کار باهم انجام میدن. راستش من هیچکدومو انجام نمیدم و وقتمو کامل به بطالت میگذرونم و فقط فیلم و سریال میبینم. اونم فیلم و سریالی که با کلی وسواس انتخاب میکنم تا ببینم.

کاش میتونستم یه تکونی به خودم بدم

فعلا که سخت ترین سوال دنیا داره تو ذهنم میچرخه و اون اینه که چی درست کنم برای شام...

همه خوابن

مستر جان خوابیده ، نی نی هم تو دلم خوابید فکر کنم و من همچنان بیدار. گاهی وقتها فکر مکینم آدمها چطور میتونن انقدر سنگدل باشن که دیگرانو برنجونن بعد با خودم فکر میکنم شاید خودشون نمیدونن سنگدلن. اما خب یه چیزی که هست فکر اینکه روزی همه مون به خواب ابدی میریم تحمل بعضی چیزارو راحت کرده. حتی دردناک ترین اتفاقا زندگیت.

دردناک مثل همونروزی که خاطره همش بهش زنگ میزد میگفت زود باش.......

خب نی نی دوباره تکون داره میخوره فکر کنم تا من از شر این افکار خلاص نشم و آروم نگیرم این کوچولو هم نمیخواد بخوابه

دردهای ناتمام...

یه چیزایی هست که اگه بخوام بنویسم هیجوقت تمومی نداره ....

پدرشوهر...

بعد از اون دعوایی که خواهرشوهرم راه انداخت و همه ی خانوادش ریختن سرم خیلی دلم از پدرشوهرم رنجیده خاطر شد و دیگه دوست نداشتم صداش کنم بابا. ولی چون از قبل بهش میگفتم بابا دیگه نشد عوضش کنم ولی دلم اصلا نیست اینطوری صداش کنم....

اون فقط بابای دخترشه. عروس هیچوقت نمیتونه مثل دختر خانواده دوست داشته بشه. تازه در مورد اینا یه چیز دیگه هم هست ، یکی از دایی های مستر جان تو خونشون خیلی رفت و آمد میکنن و اینجوری بگم که اون زندایی رو خیلی خیلی دوست دارن و هیجوقت رفتارهای انرمالشو نمیبینن. کارایی که اگه من بکنم بیچاره م میکنن.

نشخار فکری...

فکر کنم دوباره هورمونام به هم ریخته و نوشتار فکری اومده سراغم. همیشه هم فقط کارایی که خواهرشوهرم باهام کرد فکر و ذهنمو داغون میکنه. خیلی اذیت میشم از فکرایی که میاد تو سرم. قشنگترین روزای زندگیم که سال اول ازدواج بودو حسابی بهم زخم زد و سال دومم هم که نقشه کشید و خانوادگی ریختن سرم. هیجوقت نمیبخشمش انقدر که از دست این زن اذیت شدم. الانم خیلی ناراحتم که این فکرا اینطوری داره آزارم میده در حالی که تودلی دارم و حس میکنم نی نی هم تو شکمم داره اذیت میشه...

کاش بتونم این افکارو کنترل کنم

خرش بامیه

مقدمات خورشت بامیه رو آماده کردم و بی صبرانه منتظرم شام حاضر بشه. هنوز درست نشده دلم ضعف رفته براش، چند وقت بود حسابی حوسشو داشتم ولی بامیه اینجا نیومده بودم‌.

چای و موسیقی

برم یه جای درست کنم و تا وقتی چای دم میکشه یکمی از ظرفهارو بشورم...

بعدش چای و موسیقی ، من عاشق چای و موسیقی ام

امروز زنگ میزنم یه یکی از دوستام برای چرت و پرت گفتن 😁

صبح که از خواب بیدار شدم....

صبح که از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم امروز حتما اونطوری که دوست دارم روزمو پیش ببرم و به برنامه هام رسیدگی کنم. بعدش یادم افتاد میخوام مطالب یه وبلاگو بخونم چون خوندش برام خیلی آموزنده بود. رفتم تو آشپزخونه دیدم کوهی از ظرف تلنبار شده که البته توجهی بهشون نکردم و طبق دوالم نون و پنیر و هندونه که تو این شرایطم برام صبحانه ی دلچسبی حساب میشه خوردم. مستر جانم از قبل هندونه رو آماده کرده بود و توی یخچال گذاشته بود. البته روزهای کاری که خونه نیست و من صبحونه میخورم با خیال راحت از خوردن گردو صرف نظر میکنم ولی اگه خونه باشه باید حتما گردو کنار پنیر بخورم. الان تقریبا پنج ماه و نیمم هست و باید تغذیه م روی اصول باشه ولی خب من اصول خاصی رعایت نمیکنم. همه چیز میخورم و هرچی دلم نخواد حتی اگه لازم باشه نمیخورم. مثلا همش دلم میخواد میوه بخورم و تو خوردنش زیاده روی میکنم. امیدوارم دیابت بارداری نگیرم. خدانکنه.

تو اتاق خواب روی تخت نشستم، پرده هارو کنار زدم و با اینکه گوشه ای از آسمون پیداست ولی همچنان برای من قشنگه، ترکیب آسمون و آفتاب و آرامشم و همه این زیبایی ها.

زندگیمو خیلی دوست دارم و بابتش خداروشکر میکنم و امیدوارم همیشه بتونم عشق به زندگیم تزریق کنم حتی با وجود سختی ها...

بی حوصلگی

این یکی دو روزه حسابی بی حوصله بودم. حوصله هیچ کاری نداشتم. البته دیروز از نزدیکای ظهر تا عصر با مستر رفتیم بیرون. میخواستم یه ساندویچ ساز بخرم اما اون چیزی که میخواستم پیدا نکردم. گویا دیگه جنس به اون صورت وارد نمیشه. ولی خب خوبیش این بود بیرون ناهار خوردیم. یکی دو روز از غذا پختن راحت بودم. البته الان دارم یه سبزی پلو با ماهی خوشمزه درست میکنم. نی نی جان صبح لگد میزد ولی در طول روز زیاد تکون نمیخوره‌. البته هنوز زوده واسه تکون های زیادی.

مستر داره انیمه میبینه و طبق معمول با یه لبخند نرم روی چهره اش. عاشق انیمه دیدنه. حتی انیمه های تینیجری ه

نمیدونم چرا...‌

نمیدونم چرا امروز هی دلم میگیره

میخوام نگیره ها ولی میگیره

سردرگمی

اینجا انقدر به سختی باز میشه که رغبت ندارم بیام یه چیزی بنویسم...

منتظر یه کوچولوی دوست داشتنی هستیم و تا چندماه دیگه قراره من و مستر جانم مامان بابا بشیم. دوره ی سختی هست بارداری ولی عشق کمک میکنه به تحمل سختی هاش. اما سردرگمم برای اینکه نمیدونم کدوم بیمارستان انتخاب کنم برای به دنیا آوردنش. بیمارستان های خصوصی هم که با هزینه ای که میگیرن اصلا نمی صرفه. ناچارم برم بیمارستان دولتی ولی نمیدونم کجا برم. موندم که چه تصمیمی بگیرم‌...

اگه مامانم یکم سرحالتر بود و اوضاع مالیش هم خوب بود صد در صد میرفتم اصفهان اونجا میموندم و اونجا به دنیاش میوردم اما افسوس که اوضاع برای اونجا رفتن مناسب نیست.

شبها

انقدر شبها برام سخته خوابیدن که فکر کنم تا صبح آه و ناله میکنم و نمیذارم مسترجان هم درست بخوابه