صبح که از خواب بیدار شدم....
صبح که از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم امروز حتما اونطوری که دوست دارم روزمو پیش ببرم و به برنامه هام رسیدگی کنم. بعدش یادم افتاد میخوام مطالب یه وبلاگو بخونم چون خوندش برام خیلی آموزنده بود. رفتم تو آشپزخونه دیدم کوهی از ظرف تلنبار شده که البته توجهی بهشون نکردم و طبق دوالم نون و پنیر و هندونه که تو این شرایطم برام صبحانه ی دلچسبی حساب میشه خوردم. مستر جانم از قبل هندونه رو آماده کرده بود و توی یخچال گذاشته بود. البته روزهای کاری که خونه نیست و من صبحونه میخورم با خیال راحت از خوردن گردو صرف نظر میکنم ولی اگه خونه باشه باید حتما گردو کنار پنیر بخورم. الان تقریبا پنج ماه و نیمم هست و باید تغذیه م روی اصول باشه ولی خب من اصول خاصی رعایت نمیکنم. همه چیز میخورم و هرچی دلم نخواد حتی اگه لازم باشه نمیخورم. مثلا همش دلم میخواد میوه بخورم و تو خوردنش زیاده روی میکنم. امیدوارم دیابت بارداری نگیرم. خدانکنه.
تو اتاق خواب روی تخت نشستم، پرده هارو کنار زدم و با اینکه گوشه ای از آسمون پیداست ولی همچنان برای من قشنگه، ترکیب آسمون و آفتاب و آرامشم و همه این زیبایی ها.
زندگیمو خیلی دوست دارم و بابتش خداروشکر میکنم و امیدوارم همیشه بتونم عشق به زندگیم تزریق کنم حتی با وجود سختی ها...