از خونه رفتم بیرون

تصمیم گرفتم ماکارانی درست کنم دوست داشتم پر مخلفات باشه برای همین رفتم بیرون و کمی مخلفات؛ فلفل دلمه ای های رنگی و قارچ گرفتم براش. از ترس اینکه برق قطع نشه با این وضعیتم از پله رفتم. چون خیلی میترسم برق قطع شه و تو آسانسور بمونم. سختی رفت و آمد از پله رو ترجیح میدم.

توی خیابون تینیج هارو دیدم که با شلوارهای نیم بگ و تیشرت های خوشگل میخندیدن و قدم میزدن و رها بودن. چیزی که ماها هیجوقت تجربه نکردیم. هیچوقت تو نوجوونی با دوست هامون تو خیابون یا تو پارک یا حتی تو جاهای فرهنگی مثل فرهنگسراها مراکز تئاتر باشگاه ها و .... گشت و گذار نکردیم و وقت نگذروندیم. شاید تو زندگی بعدی....

خواهرشوهر

میخوام یکم راجع به خواهر شوهرم براتون بنویسم. البته الان نمیتونم کامل شرح ماجرا بدم ولی تا یه حدی مینویسم.

توضیحش خیلی سخته و خیلی حرفها تو دلم هست که حتی نمیدونم چطوری بیانش کنم‌؛ خواهرشوهرم خیلی خرده شیشه داره و مارموز هست. من انگار دشمنش هستم، تمام افراد فامیلشونو دوست داره و بهشون احترام میذاره به جز من. من انگار هووشم. نمیدونم چرا اینجوری میکنه. اگه مادرشوهرم یکم طرفداری منو بکنه حتما یه چیزی بهش میگه. یا ریز ریز بهم تیکه میندازه. هر حرفی که بقیه خانومای فامیل بزنن هیچ ایرادی نداره ولی همون حرفها از زبون من در بیاد هزار تا حرف از توش در میاره. هروقت میام تو جمعشون به خاطرش دچار خستگی روحی میشم. از طرفی خب مسترجانمم دلش میخواد تو جمع فامیل و خانوادش باشه و این حقشه منم دلم میخواد باشه و خوشحال باشه و دلم نمیخواد بخاطر اینکه زن گرفته منزوی و تنها بشه و از این چیزا محروم بشه ولی من بخاطر رفتارهای خواهرش دچار یه رنجش درونی هستم که خیلی حالمو بد میکنه. اگه خودمم اینجوری بودم و بلد بودم تیکه بندازم و خرده شیشه داشته باشم خب منم میگفتم منم همینطوری هستم و اشکالی نداره ولی متاسفانه من اگه بخوامم نمیتونم اینجوری باشم. خجالت میکشم. در شان خودم نمیبینم. خیلی چیزها برا گفتن هست وه خرده خرده تو پستهای بعد هم میگم ولی الان انقدر دلم گرفته بود گفتم فقط یه پستی بذارم بلکه یکم خالی بشم.

برعکس خانواده ی شوهرم که همیشه تو هم بودن و تو فامیلشون بودن من با خانواده م تو غربت بزرگ شدیم، مامانم ادم ساده ای هست و سیاستی بلد نبوده. پدرمم که هیچی. خلاصه اینکه ما هیچوقت بلد نبودیم زرنگ و مارموز باشیم. تنها چیزی که توش الان یکم پیشرفت کردیم اینه که اگه کسی بهمون تیکه بندازه گاهی وقتها همون موقع متوجه میشیم. خیلی وقتها هم کلا متوجه نمیشیم و بعدا می‌فهمیم. میخوام بگم که در این حد بی سیاست بزرگ شدیم که حتی این چیزها رو هم متوجه نمی شدیم. حالا هر کدوممون افتادیم تو خانواده هایی که خواهرشوهرامون بدجنس هستن و اذیتمون میکنن. خیلی سخته واقعا.

همسر جان

مستر جانم دیشب حس کرده بودن ناراحتم. هرجور شده کلی وقت و انرژی گذاشت و از دلم درآورد. برای همین هست که زندگیمو و مسترجانو خیلی دوست دارم و بهم گفت از این بعد دیگه حواسش بیشتر هست.

امروز رفتیم برای تودلی یه سری دیگه از وسایلشو خریدیم. هرچی می‌خریم تمومی نداره....

امروز قنداق فرنگی، سرویس خواب مسافرتی، پتو دورپیچ، پیش بند اضافه، ساک لوازم، جغجغه ، شیر دوش خریدیم. تقریبا دیگه خریدامون داره تمام میشه . شاید یه بار دیگه بریم بقیه شم تموم بشه

دلم گرفته

امروز بعد از صبحانه رفتیم که برای تو راهی ادامه ی وسایل و لباساشو بخریم. به پیشنهاد من رفتیم بازار بزرگ که مثلا بریم راسته ی کودک و نوزاد. ولی هیچ چیزی پیدا نکردیم. فقط وقتمون تو اون شلوغی سرسام آور تلف شد. بعدش رفتیم عبدل آباد. اونجا هم طبق معمول چیز جالبی پیدا نکردیم. بعدش رفتیم یه کافه رستوران که تا حالا نرفته بودیم ناهار خوردیم. بدک نبود. خیلی خسته شده بودم اما با این حال به مستر گفتم بریم خیابون بهار. پس رفتیم اونجا و در نهایت کلی لباس براش خریدیم. دیگه تقریبا همه ی لباساشو خریدم. از طرح های دایناسوری و ماشینی و تدی و چیزای قشنگ قشنگ دیگه. حالا دیگه از بابت لباساش خیالم راحت شده. اما هنوز باید چیزای دیگه ای بخریم.

تا رسیدیم خونه ساعت ۸ بود. تکون های نی نی رو تو شکمم حس نمیکردم. یه هلو خوردم و یکم نشستم‌. اما بازم حس نکردم. فکر کنم حسابی خسته شده بود. مستر تا رسیدیم خونه پلستیشنو روشن کرد و مشغول بازی شد. من رفتم تو اتاق خواب تا یکم دراز بکشم بلکه تکون های نی نی رو حس کنم. یه کوچولو تکون خورد در حد تیک زدن‌. اما من خوابم برد و ساعت ۹ و نیم بیدار شدم. قبلش آب جوش گذاشته بودم تو چای ساز که چای درست کنم و تا وقتی من بیدار شدم یه سر جوشیده بود. احساس خستگی و کلافگی داشتم. خواب بد موقع حالمو خیلی بد میکنه. به هر سختی بود از خواب بلند شدم و از اتاق خواب رفتم بیرون. مستر بازیش قطع شده بود و داشت تو اینستا می چرخید. دلم میخواست یکم باهاش صحبت کنم. اما خب سرش خیلی تو اینستا بود‌. چایی رو گذاشتمو اومدم نشستم. یکم تاگراممو چک کردم و یکی دو جمله باهاش حرف زدم. اما خب برای هر حرفی هی ریلزو پستهای اینستارو استاپ میکرد و همون یه لحظه گوش میداد و بعدش تو اینستا ادامه می‌داد. دلم گرفت. اگه بهش میگفتم قطع کن یکم کنارم بشین باهم یکم حرف بزنیم حتما اینکارو میکرد. اما دلم نخواست ازش بخوام چون حس میکنم باید خودش متوجه بشه وقتی میبینه زنش خسته و کلافه ست یه چند دقیقه ای براش،وقت بذاره. تازه من اصلا انتظارم زیاد نیست همون چند دقیقه هم حال من خوب میکنه وقتی اینطوری هستم. اما خب اونم تقصیری نداره چون نمیدونست من اونموقع بهش نیاز دارم. به هرحال ما از صبح تا ساعت ۸ باهم بودیم و وقت گذروندیم. من اصلا اونو مقصر نمیدونم. خلاصه اینکه تا ساعت ده و نیم تو اینستا چرخید و بعدش که باتری گوشیش تموم شد دیگه بالاجبار خارج شد. منم قبلش زده بودم سریال منتالیستو میدیدم. خودش فهمید ناراحتم بهم گفت باهام قهری. گفتم نه. چون واقعا قهر نبودم باهاش. فقط خودم کلافه ام. همین. حتی یه قسمت از سریالمو دیدم و بعدش گفتم اگه خواستی عوض کنی عوض کن من دیگه تی ویو نمیخوام. الانم داره انیمه میبینه. منم دوباره اومدم رو تخت لش کردم. یکم دلم گرفته. کاش منم پسر بودم...

از لباسهایی که امروز خریدیم خیلی راضی ام. خیلی خوشگلن

روزهای تابستون

از صبح که بلند میشم گوشی دستم میگیرم و الکی تو گوشی میچرخم. شب که میخوابم انگشتام درد میکنه بخاطر همین گوشی‌. اما خب این گوشی شده ابزار برای همه چیز. یادگیری، ارتباط، فیلم و موزیک و ...‌

پیام دادم به خواهرم ببینم بیداره باهاش حرف بزنم اما هنوز جواب نداده فکر کنم خوابه. صبح یهو عکس پروفایل دوستمو دیدم و حالم گرفته شد. مادرشو از دست داده و من خبر نداشتم چه آدم بی وفایی هستم من. همین

بعضی اوقات ....

خیلی وقتها میشینم فکر میکنم به فرصت‌ها. به اینکه چقدر فرصت داشتم چه کاری کنم و نکردم. بعدش میبینم آره زمان داشتم اما یه سری ملزومات که باید همراهش می بود نداشتم. دست از سرزنش کردن خودم برمیدارم. میبینم آدمایی که همه ی شرایطشو داشتن هم در حد و سطح من هستن حتی پایین تر. البته بالاتر که خیلی زیاده. ولی خب من واقعا تمام زندگیم جنگیدم‌. انگار جنگ من برای زنده موندن بود. اما حالا که شرایط دارم گاهی یادم میره اونموقع من شرایط نداشتم و همش خودمو سرزنش میکنم‌. الانم که شرایط دارم زمان ندارم‌. افسوس از زندگی که همیشه از یه جایی کم میذاره‌.

من دو سال هست که ازدواج کردم‌ و دلم میخواد یه توصیه کنم به دخترای مجرد. اگه تو خونه ی پدرتون شرایطتتون برای پیشرفت مساعد نیست اگر براتون مورد خوب که توضیحشو در ادامه میدم برای ازدواج پیدا شد حتما ازدواج کنید.

مورد خوب منظورم از اون پسرهایی که دنبال پیشرفت هستن و به زنشون هم فضا میدن تا پیشرفت کنه، کمکش میکنن، مهربون و صبور هستن. چون شما وقتی تو سن کم باشی خیلی زمان داری به اهداف شخصیت برسی ولی هرچی جلو بری زمان برات تنگ تر میشه. مثلا من الان یه همسر عالی دارم که همه میتونم روش حساب کنم ولی خب به بحرانِ زمان خوردم‌. درسته الان خیلی هاتون میگید هیچوقت برای هیچ کاری دیر نیست. منم این شعار انگیزشی رو دوست دارم و حتی قبولش دارم. مسئله فقط دیر نبودن نیست، مسئله لذت و استفاده ای هست که از اون رسیدن میبری. مثلا یه فردِ ۱۸ ساله با مهارت عالی تو پیانو با یه فردی که سنش بالاتر هست با همون مهارت خیلی فرق داره. اون فرد ۱۸ ساله به عنوان آینده بهش نگاه میشه. البته این مثالی که زدم یه مثال سطحی و الکی بود چون اگه بخوام همه ی تحلیلی که تو ذهنم هست بگم یه عالمه صفحه و پست اینجا باید تایپ کنم و توضیح بدم.

اما اگه تو خونه ی پدر فضا برای پیشرفت زیاد نبود و یه زندگی معمولی در جریان بود و از طرفی بدونید ازدواجی هم که قراره بکنید معلوم نیست اون فضارو در اختیارتون قرار بده یا نه، پس هیچ وقت ازدواج زودهنگام نکنید. چون جوونیتون میشه یک ویرانه توی خونه شوهر. حتی اگه شوهرتون ادم بدی نباشه و صرفا شوهر باشه.

حالا همه اینارو گفتم اما تهش اینم بگم سعی کنید از مسیری که میرید لذت ببرید حالا به هر نحوی. من خودم از این مسیری که اومدم خیلی راضی هستم، در واقع من سعی کردم بهترین کارو تو اون موقعیت ها انجام بدم و با توجه به شرایطم خیلی خوب پیش رفتم. و نهایتا یه ازدواج زیبا و دلنشین داشتم که انگار هدیه خدا به من بود برای همه ی مبارزه ها و تلاش هام.

از فردا

تست گلوکوزم (دیابت بارداری) خیلی رضایت بخش نبوده. در واقع لب مرز هستم‌ و حالا باید دو هفته رژیم بدون قند بگیرم و دوباره آزمایش بدم. اما من همش میگم از فردا. واقعا نمیتونم نخورم. حالا استرس هم دارم. ولی توکل بخدا.

الانم رفتم یه قرمه سبزی،خوشمزه بار گذاشتم.

هرچی جلوتر میریم میبینم چقدر مخارج بچه دار شدن زیاده و واقعا سخته. تازه با این شرایط که قیمت‌ها سر به فلک کشیده. باید هزینه هارو مدیریت کنم ولی من متاسفانه مدیریت بلد نیستم و خیلی زیاد هم میخوریم و چیزهای گرون هم میخوریم. اگه بتونیم یکم صرفه جویی کنیم شاید بتونیم یکم پس انداز کنیم ولی متاسفانه نمی‌کنیم. مثلا من الان باید مغزیجات و چیزهای مقوی دیگه بخورم و الان ضروری تر از قبل هست برام.

یه عالمه کار ریخته تو آشپزخونه که باید انجام بدم. میخوام یه جای درست کنم بعدش بخورم که حال بده.

انیمه

دلم میخواد تو انیمه های ژاپنی زندگی کنم. واقعا یه شخصیت انیمه ای باشم توی اون انیمه های رنگارنگ.

شام ماهی خوردیم البته با سبزی پلو. نشستم تا غذام هضم شه‌. یه قسمت از سریال منتالیستو دیدم، مستر دراز کشید روی فرش و طبق معمول خوابش برد. از دراز کشیدن روی جای سفت خوشش میاد.

حرف هایی دارم برای نوشتن ولی حس نوشتن ندارم. بماند برای بعد‌..