دیروز
دیروز از حجم کار زیادی که کردم شب عین جنازه بودم و از زور خستگی خوابم نمیبرد. با این حال الان بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. مستر رفت سرکار ، بعضی روزها آرزو میکنم کاش میشد دوتامون انروز نریم سرکار وفقط خونه بمونیم. اما حیف شدنی نیست. مستر که انقدر حجم کاریش زیاد شده که شب که میاد خونه حتی به سختی توان حرف زدن داره. چون تو شرکت داره کار دوتا سِمَت انجام میده و شرکت برای نیرو گرفتن وسواس به خرج میده. منم که امروز باید ادامه ی کارهای دیروزو انجام بدم. انگار قرار نیست هیچوقت این کارا تمام شن.
یه اشتباهی کردم هنوز نوبت دکتر نگرفتم. امیدوارم انروز بتونم برای هفته ی دیگه اولین نوبتو بگیرم. چون اگه نوبت اول نباشم به کارم نمیرسم.