دیروز

دیروز از حجم کار زیادی که کردم شب عین جنازه بودم و از زور خستگی خوابم نمی‌برد. با این حال الان بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. مستر رفت سرکار ، بعضی روزها آرزو میکنم کاش میشد دوتامون انروز نریم سرکار وفقط خونه بمونیم. اما حیف شدنی نیست. مستر که انقدر حجم کاریش زیاد شده که شب که میاد خونه حتی به سختی توان حرف زدن داره. چون تو شرکت داره کار دوتا سِمَت انجام میده و شرکت برای نیرو گرفتن وسواس به خرج میده. منم که امروز باید ادامه ی کارهای دیروزو انجام بدم. انگار قرار نیست هیچوقت این کارا تمام شن.

یه اشتباهی کردم هنوز نوبت دکتر نگرفتم. امیدوارم انروز بتونم برای هفته ی دیگه اولین نوبتو بگیرم. چون اگه نوبت اول نباشم به کارم نمیرسم.

اشتباه من

این یکی دو هفته یه نشخوار ذهنی بد آزارم داده و حسابی اذیتم کرده بود. طوری که دیگه حالم از حجم این همه فکر بهم می‌خورد و حتی دیشب حس میکردم شکمم سف شده‌. حالا این فکرا چی بود: بله فکر در مورد بدی هایی که خواهر شوهرم در حقم انجام داده و آزارهایی که بهم رسونده. در کل با عقدم دوسال میشه اومدم تو این خانواده اما خواهر شوهرم حسابی زهرشو ریخته و کاری کرده که فکر و ذهنم از زخم هایی که زده پر شه. دیشب وقتی مستر اومد بهش گفتم که دو هفته ست از لحاظ فکری و ذهنی آرامش ندارم چون دارم به این چیزها فکر میکنم. البته که میدونم علتش به هم ریختگی هورمونی دوران بارداری هست ولی از کنترلم خارج شده. خلاصه اینکه حسابی با مستر دعوام شد. البته من داد زدم و گریه کردم و چیزای تو دلمو گفتم. خب مستر هم خیلی طرفدار خواهرش هست و همش میخواد توجیهش کنه. ولی هرچی بود دعوای دیشب و عصبانیت های وحشتناک من خیلی بد بود، بعدش نگران شدم و امیدوارم رو بچه تاثیر نذاشته باشه.

خستگی

از سرکار که برمیگردم انقدر خسته ام که حال ندارم تکون بخورم. همه ی ظرفهای دیشب تو سینک مونده. شام نپختم.خونه حسابی کثیف شده و جارو میخواد. سرامیکها باید تِی کشیده بشه انقدر دیگه تِی نکشیدم که کف پامو کثیف میکنه. سبزی شامو باید پاک کنم. تازه یه سری کارا هم که خورده ریز هست بماند. میزان دستمال میخواد. گاز باید تمیز شه. وااای از این همه کار و این همه خستگی. این دوره زمونه کسی هم مورد اعتماد نیست که ادم بیاره خونه ش یه چندتا کارو انجام بده.

کاش یه ادم مطمئن می‌شناختم

گذر روزها

از دیروز صبح یه کار خیلی خوب انجام دادم. اول اینکه همه کانال های خبریمو حذف کردم و دیگه نمیخوام هیچ اخباریو دنبال کنم. مگه اینکه چیزی خودش پیش بیاد و جلو چشمم بیاد. واقعا دنبال کردن اخبار سلامت روانیمو به هم ریخته بود و حالم اصلا خوب نبود‌. اما حتی با اینکه یک روزه پیگیری نمیکنم حالم بهتر شده.

از لحاظ جسمی و روحی و تغییرات هورمونی، روزها حال بهتری دارم و شبها یکم بدترم. هرچند به طور کلی به سختی غذا میخورم و غذا خوردن و اون حالت تهوع بعدش برام خیلی سخته. هفته ی دیگه نوبت دکتر میگیریم و به دکتر میگم، امیدوارم بتونه برام کاری کنه.

دیشب مستر جان خیلی دیر اومد و انقدر خسته بود که حس و حال هیچی نداشت. براش قرمه سبزی درست کرده بودم و با خودم گفتم حتما خسته میاد خونه و بوی قرمه سبزی و لیونی امانی توش حس خوبی بهش میده، یه عالمه هم سالادشیرازی که خیلی دوست داره درست کرده بودم. اما خب وقتی اومد انقدر خسته بود که حال واکنش به این چیزارو نداشت. اگه میذاشتی همونجا بیهوش میشد. غذا خوردیم و یکم انیمه دیدیم و بعدش خوابیدیم. حتی امروز صبح خواب مونده بود من بیدار شدم و صداش زدم که بره سرکار.

خودمم این روزها مدرسه رفتن خیلی برام سخت شده. حس و حال و انگیزشو ندارم. من همیشه از کلاس مجازی متنفر بودم اما این چند روزه همش دعا میکنم حداقل یه روز مجازی بشه اما متاسفانه نمیشه. خیلی خیلی خیلی احساس خستگی دارم. حتی خونه رو هم تمیز نکردم و این خیلی رو مخمه.

شام

دلم هیچی نمیخواد بخورم. کاش میتونستم کلا غذا نخورم. حالم حتی از فکر به غذا هم بد میشه. ظهر میگو سوخاری کردم با قارچ هرطور شده بود خوردم. اما الان اصلا دلم نمیخواد هیچ چیزی بخورم. فقط دلم میخواد بخوابم اما خوابمم نمیبره. تازه یه کاری هم باید برای مدرسه اماده کنم.

مستر نشسته داره انیمه میبینه.

منم برم لوبیا پلو درست کنم البته که خودم نمیتونم بخورم.

تو زندگی بعدیم دلم میخواد یه زن المانی به دنیا بیام که لاکچری ترین غذامون سوسیس کالباس باشه، نه وقتی برای پختنش بخواد نه ظرفی کثیف شه. بخدا اینجور فرهنگها بهترین چیز برای زنان هستن. نه زن ایرانی که بیشتر عمرشو تو آشپزخونه میگذرونه و فرسوده میشه...

ایوانِ ۱۰ سالگی

میرم تو ایوون ده سالگی میشینم، هوا نزدیک پاییزه، چسب میارم تا کتابامو جلد کنم، همینطور که کتابارو جلد میکنم لابه لاشونو بلز میکنم بو میکنم، عجب بویی میده ...غریبیم ولی افسرده نه. تنهاییم ولی امیدوار....