دلم هیچی نمیخواد بخورم. کاش میتونستم کلا غذا نخورم. حالم حتی از فکر به غذا هم بد میشه. ظهر میگو سوخاری کردم با قارچ هرطور شده بود خوردم. اما الان اصلا دلم نمیخواد هیچ چیزی بخورم. فقط دلم میخواد بخوابم اما خوابمم نمیبره. تازه یه کاری هم باید برای مدرسه اماده کنم.

مستر نشسته داره انیمه میبینه.

منم برم لوبیا پلو درست کنم البته که خودم نمیتونم بخورم.

تو زندگی بعدیم دلم میخواد یه زن المانی به دنیا بیام که لاکچری ترین غذامون سوسیس کالباس باشه، نه وقتی برای پختنش بخواد نه ظرفی کثیف شه. بخدا اینجور فرهنگها بهترین چیز برای زنان هستن. نه زن ایرانی که بیشتر عمرشو تو آشپزخونه میگذرونه و فرسوده میشه...