الان ...

الان همش میشینم حرص میخورم میگم چرا اون زمان که دانشجو بودم و زمان داشتم فلان مهارتو یاد نگرفتم چرا فلان کارو نکردم و هزار غصه ی دیگه برا خودم می‌تراشم اما نیاز دارم یه نفر با چماق وایسه بالا سرم و هروقت این افکار افسرده کننده تو سرم اومد با چماق بزنه تو سرم که یادم بیاد اونموقع پولشو نداشتم و اینقدر الکی خودمو عذاب ندم.

زندگی

چقدر سخته زندگی وقتی به عنوان یک بزرگسال زندگی کنی، تا بچه ای حتی اگه سختی باشه زیاد عمیق بهش فکر نمیکنی ولی وقتی بزرگ میشی به همه چیز فکر میکنی حتی به چیزایی که بهت ربطی نداره. بدتر از فکر کردنا اینه که هیچوقت وقت نداری همیشه یه کاری برای انجام دادن هست که اصلا هم مورد علاقه ت نیست.

لوبیا پلو

خوابم نمی‌بره بد خواب شدم. تو حال نشستم جلو تلویزیون و لوبیا پلو میخورم. فردا میخوایم بریم مسافرت. البته مسافرت که نمیشه گفت چون همیشه میریم سمت باغ های مستر جان. دلم اندکی چرت و پرت گفتن میخواد که اینجا نمیشه گفت...

۲۹۰۹

آهنگ جاده ی احساس از اندی داره پخش میشه، این آهنگ خیلی به دلم میشینه.

ای کاش خواهر کوچیکه هم خوشبخت بود تا شادی هام ناخالصی نداشت. ولی مطمئنم خدا خودش درست میکنه همه چیزو.

من و موزیک

یه لطفی که به خودم میکنم اینکه که وقتی ناهار میخورم بلافاصله بعدش ظرفاشو جمع نمیکنم و هیچ ضرورتی برای خودم در این زمینه ندارم. مثل الان که همونجوری ولشون کردم بلند شدم اومدم رو تخت دراز کشیدم. پرده رو هم کاملا کنار زدم و اتاق پر از نور شده. آهنگهایی که دوست دارمو با اسپیکر پلی میکنم و گوش میدم و از همین لش کردن و موزیک گوش دادن لذت میبرم. جغدای توی تابلو انگار دارن منو نگاه میکنن. دلم میخواد برم بیرون تو یه فضای قشنگ بدوم. پر از حس خالی بودنم. به این فکر میکنم که لاک آبی دستم با لاک قرمز پام هیچ سنخیتی نداره و این برام هیچ اهمیتی نداره. چشمامو میبندم دیشب تو نظرم میاد با مستر یه تایم خیلی خیلی خوب و بالایی داشتیم که با فکرش هنوز یه حس خوب میاد تو وجودم. بعدشم رفتیم تا دیر وقت efootbal بازی کردیم و مستر need for Speed هم بازی کرد.

یه چیز خنده دار بگم خیلی خنده دار میدونید این دو روزه دلتنگ چی شدم؟ دلتنگ نور موبایل خواهرم توی شب، اون چند سال پیشا که هنوز ازدواج نکرده بود که هنوز پر از حس زندگی بود

وحشی...

فیلم وحشیو دیدم، اگرچه ریتم کندی داشت و هیجانی نداشت ولی من خوشم اومد ازش، یه چیزی رو از درون من انگار به بیرون فرا میخوند. البته فقط برای یکبار دیدن خوب بود. داستان زنیه که برای مبارزه با بحران‌های درونیش به یه پیاده روی طولانی و سخت میره یه سکانسش یه پسربچه یه آوازی خوند که خیلی به دلم نشت. اینجا ترجمه شو مینویسم: میگن داری از اینجا میری ما دلتنگ لبخند شیرین و چشمهای شفافت میشیم تو تمام نور آفتاب را با خودت میبری که مدتی مسیر ما را روشن گرده بود اگه دوستم داری بیا و کنارم بشین برای وداع شتاب نکن و.....

نشخار فکری

وقتی یه فکری میفته تو سرم دیگه ول نمیکنه و واقعا آزاردهنده ست این حالت. از طرفی وقتی عصری یه تایمی با کسی قرار دارم اون روزم کلا سوخت میشه انگار. چون همش منتظرم اون تایم برسه. مثل امروز که ساعت ۴ و نیم کلاس زبان آنلاین دارم و تا نگذره تموم نشه نمیتونم روی کارای دیگه م تمرکز کنم.

معلم خصوصی برای زبان انگلیسی گرفتم اما احتمالا تا آخر تابستون خصوصی میخونم، دیگه نمیخوام خصوصی بخونم الانم مجبور شدم وگرنه من پیشرفت و عملکردم توی جمع بهتره. زبان آلمانی هم که خودم خودخوان میخونم و خیلی لذت میبرم.

امروز یوگا نمیرم ولی خودم تو خونه تمرین میکنم.

میخوان یه چیزی بنویسم اما دودلم...

پلی استیشن

پنجشنبه رفتیم با مسترلپ پلی استیشن خریدیم. از دوره ی آشنایی جز اهدافمون بود که بخریم و داشته باشیم. اما میخوام حسی که موقع خرید بهم دست دادو بهتون بگم‌. تو مغازه وقتی فروشنده کارتونو باز کرد و کشیدش بیرون عین یه بچه از ذوق و اشتیاق لبریز شدم‌. چون اشتیاق من به داشتن ps هنوز از بین نرفته و داشتنش منو سرشار از شادی کرد. اما به هرحال با درون نمیشه جنگید و گاهی یه چیزی توی درونت انقدر یهو اتفاق میفته که فرصت کنترلشو نداری. درون من اون لحظه همزمان با اشتیاق سرشاری که فوران کرد یه غم عجیبِ ته کشیده هم بالا اومد، انگار یه سنگو بندازی تو یه باتلاق ترک شده و یه لحظه بوش به مشامت بخوره و اذیتت کنه. این باتلاق که اون لحظه کانال زد به شادی من همون روزای نوجوونیم بود که فامیل بابام که خیلی ثروتمند بودن میومدن خونمون و پلی استیشنشونو با خودشون میاوردن و حتی تلویزیونشونو (چون تلویزیون ما کوچیک بود) و می‌نشستن تو خونه ما با شور و اشتیاق زیاد بازی میکردن و ما هیچ و ما فقط نگاه. آه و حسرت اونروزا که فکر نمیکردم حتی وجود داشته باشه مثل یه غم ته کشیده که با کفگیر همش بزنن یهو بوش و حسش توی مغزم پیچید. آره به نظر من احساسات بود دارن، مثلا این یکی بوی تعفن میداد، صحنه ی بازی اونا در حالی که صدای خنده و شادیشون همه جارو پر کرده بود با یه عالمه خوراکی و تنقلات که می‌خریدن و تو خونه ی ما میخوردن و به ما تعارف هم نمی‌زدن. عجیب اینکه اصرار داشتن مدام بیان خونه ی ما، خب شما که می‌خواستید بازی کنید بشینید خونه ی خودتون‌. اما از این یه لحظه ای که اون روزها جلوی چشمم اومد بگذریم حتی اینم باعث نشد که اشتیاق و خوشحالی من در قبال خرید ps کم بشه. هنوز هم پر از خوشحالی و ذوقم براش. کاش همه چیزها مثل این بود برام و تاریخ خوشحالیش منقضی نمیشد. افسوس که اینطور نیست و خیلی چیزها تاریخ خوشحالیش منقضی میشه و بعدها که به دستش بیاری بابتش ذوق خاصی نداری، شاید فقط یک لبخند معنا دار.

نقاب

رفتیم اصفهان و اومدیم و گذشت. خوب هم گذشت همه چی عالی بود. تا زمانی که نقاب ها هستن اکثر چیزا خوب میگذره و یا اگه هوب هم نگذره معمولی میگذره. در واقع ما از وقتی به دنیا میایم، دنیا به ما یه نقاب نامرئی هدیه میده که به فنا نریم تو این دنیا. وگرنه که اگه آدما نقاب هاشونو بردارن و براساس نقش و نقابشون رفتار نکنن زنجیره ی تنفر شکل میگیره و همدیگه رو نابود میکنن. حتی فرزند پدر و مادرو و بالعکس. خلاصه اینکه باید سفت نقاب هامونو بچسبیم بخصوص ابن نقاب لبخند الکیه رو که چون زیاد استفاده میشه و استهلاکش هم بالاست گاهی کار نمیکنه. بگذریم از این چرت و پرتها.

داشتم سالاد میخوردم دیدم این ژامبونِ تو سالاد که خیلی هم مضر برای سلامتی، چقدر طعم زندگی میده، چه بویی داره چه خوشمزه ست. بعد با خودم فکر کردم الان که من اینجا نشستم و دارم سالاد میخورم و از ژامبونِ تخ....یش لذت میبرم شاید تو دنیای موازی(که خودم باوری بهش ندارم) دارم آرزوی الانمو زندگی میکنم و اونجا یه نوازنده ی حرفه ای هستم و الان دارم یه موسیقی زیبا مینوازم. اما از کجا معلوم شایدم تو دنیای موازی در حالی که از گرسنگی استخونام بیرون زده، کاسه دستم گرفتم و منتظر کمک‌های سازمان ملل نشستم.

ابری

دلم یه هوای ابری حسابی میخواد. یه جوریکه ابرها محکم و تیره به هم بچسبن

هوای ابری حالمو خوب میکنه

مهاجرت

داشتم به این فکر میکردم که چرا مهاجرت شده آرزوم. الان که عمیق فکر میکنم میبینم یکی از دلایل مهمش اینه که اینجا وقتی به اطرافیان نگاه میکنی حس عقب موندن داری و این منو خیلی اذیت میکنه. اینکه اینجا همیشه باید پرفکت باشی و پلن برای آینده داشته باشی تا مورد پذیرش باشی. اینکه میبینی خیلی از ادمای کوچیکتر از تو به لطف هزینه و زمانی که براشون گذاشته، به لطف دهه ای که توش زندگی کردن هزارتا مهارت بلدن، زبانشون فوله و هزار جور کار انجام میدن اما منیکه این شرایطو نداشتم و بالطبع نتوستم خیلی چیزایی که دلم میخواست درون خودم پرورش بدم حالا احساس عقب موندن و ناکافی بودن میکنم. دلم میخواد برم یه کشوری که انقدر رقابتی نباشه، مثلا سرکار بریم، اوقات فراغتمونو لش کنیم و زندگی رو معمولی بگذرونیم و همه اینطوری باشن. نه اینکه همش استرس اینو داشته باشم که وای باید یه کاری بکنم، وای عقب موندم وای فلا وای بهمان. البته یکی از دلایل مهم آرزوی مهاجرتم اینه و دلایل دیگه ای هم داره.

...

انگار یه چیزی درست نیست. انگار یه چیزی هست که من نمیدونم. مستر با اینکه میدونم چیزی تو گوشیش نیست و بارها گوشیشو دستم گرفتم و چیزی نبوده اما نمیدونم چرا وقتی گوشیشو دستم میگیرم استرس میگیره. حس میکنم وقتی گوشیش دستمه اصلا تمرکز نداره. نمیدونم چرا؟

میخوام یه بار که فرصت هست گوشیشو اساسی بگردم. اما نمیدونم کجا برم؟ کجاهاشو بگردم . بعضی موقع به سرم میزنه برم محل کارش و یهو ملاقاتش کنم و یهو گوشیشو بگردم. اما بعدش حس میکنم اینکار باعث میشه تو رابطه مون تاثیر منفی بذاره.

۰۴

میخوام یه چیز خوشمزه درست کنم برای امشب. راستی امتحان تعیین سطح خوب بود ولی چه فایده کلاسی که من میخواستم تایمش به من نمی‌خورد

و تکرار

صبح از خواب دیر بیدار شدم و دیر صبحانه خوردم. نزدیکای ساعت ۱۲ بود که صبحانه رو خوردم و بعدش مامان مستر زنگ زد که میخوام بیام اونجا. اومد نشست و کلی حرف زد، همون حرفهای تکراری، نصیحت های همیشه. که اینجوری بودن خوبه و اونجوری بودن بده و از این حرفها.منم سرتکون دادم و لبخند زدم و چیزی نگفتم. چون قانون زندگی اینه که نقشی که بهمون میدنو اجرا کنیم. اما اگه قرار بود بر اساس قوانین زندگی رفتار نکنم حتما بهش میگفتم ضرورتا چیزی که شما فکر میکنی و اصرار برش داری درست نیست. قرار نیست آدمی که بگو بخندش زیاده یا برعکس ساکت و آرومه، درست باشه. درست تعریف شدنی نیست. درست رضایت درونیه که آدم داشته باشه نه خواسته ی اطرافیان. میدونم خیلی سر بسته حرف زدم

یوگا

قرار بود امروز صبح برم باشگاه ولی منصرف شدم، چون خیلی کار دارم. همه ظرفهای دیروز مونده که بشورم و انگار آشپزخونه ترکیده از به هم ریختگی. اما مهم تر از اون اینکه فردا آزمون تعیین سطح زبان دارم و بدون هیچ آمادگی فقط نوبت گرفتم. گفتم حداقل امروز یکم مطالعه کنم و گرامرارو مرور کنم.

کسی هست بهم بگه برای اینکه پاسخگویی خوبی داشته باشم بهتره چی بخونم و چی آماده کنم برای فردا؟ نمیدونم تکنیک اصلی مصاحبه های اسپیکینگ چیه،

دیشب

دیشب خانواده مسترو برای شان دعوت کردم و سعی کردم همه چیز پرفکت باشه اما خب به هرحال همه چیز کامل اونجوری که دلم میخواست پیش نرفت ولی در کل خوب بود.

مامان پنجشنبه زنگ زد و دعوتمون کرد بریم اونجا (مادرزن سلام). میدونم چرا زنگ زده چون من با خواهر کوچیکه حرف زدم و اون بهش گفته دعوتش کن. چون بهش گفتم مادر مستر چندبار گفته خونه مامانت نمیری. اونم حتما به مامان اینو گفته و گفته دعوتش کن که ضایع نشه جلو خانواده شوهرش. منم خوب برای حفظ ابرو میرم. هرچند میدونم مامانم فقط از روی مجبوری اینکارو کرده‌ و خیلی هم رضایتی به این کار نداره‌. مستر گفت چهارشنبه بعدظهر بریم ولی من گفتم نه. پنجشنبه بریم و جمعه برگردیم. دلم میگیره از خیلی چیزا.

البته من یه دختر شاد ولی دگیرم. مثلا همین الان که نشستم و تو وبلاگم مینویسم دارم پشت سر هم اهنگ شاد گوش میدم و حتی گاهی این بین میرقصم.

مهمانی

چند روز پیش دوستم زنگ زد و در بین حرفاش یه حرفی زد که خب یه جورایی باعث شد منم کمی آروم بگیرم. البته نه اینکه با هدف آروم کردن من گفته باشه ها، چون هیچکس از غوغای درون من خبر نداره. در واقع من اون جمله ای که گفتو خیلی درک کردم. گفت صبح بلند شدم و پر از حس استرس و اضطراب بودم و حس میکردم یه عالمه کار انجام نداده دارم. این حسیه که منم هر روز دارم. فکر کنم خیلی از هم نسل‌های من این حسو دارن. چون فرصت‌ها برای ارتقای اونچه که درونمون دوست داره برامون کم بوده ولی روح و روانمون هنوز نا امید نیست و اضطراب ایجاد میکنه که فلان کارو انجام بده. از طرفی اکثرا اون افرادی که تو مراحل قبل موفقیت های خوبی داشتن و مورد تایید اجتماعی قرار گرفتن الان نمیتونن درجا زدنو بپذیرن و این خودش باعث اضطراب میشه. تازه برای یکی مثل من که مرضِ کمال‌گرایی داره و همین باعث اهمال کاری میشه، اضطراب خیلی بیشتره. اضطراب کاری که حتی شروع هم نمیشه. خلاصه اینکه خیلی هامون شبیه هم هستیم در این زمینه پس باید یاد بگیریم به خودمون آرامش بدیم.

خواب

تا خود الان خوابیدم. این نیم ساعت آخر که دیگه خواب میدیدم آشفته قدم میزنم توی خیابونا. میخواستم امروز برم باشگاه ولی انقدر دیر بیدار شدم که نمیدونم میرسم برم یا نه.

دیروز دوتا گل خیلی خوشگل خریدم برای خونه م و خیلی خوشحالم

هوا ابریه

آماده شم برم ولگردی سمت تئاتر شهر شاید که فکرم رها شه

پرنده

میخوام پرنده باشما میخوام بپرم بال هم دارم اما هم بالم زخمیه هم....

بزرگسالی

بزرگسالی شاید مبهمترین حسیه که آدم میتونه تجربه کنه، یه آدم معمولی البته‌‌. اما آدمی که بچگی نکرده بزرگسالی براش کثیف‌ترین حسه دنیاست.

حیف وبلاگم خیلی قدیمیه وگرنه هر روز اسم وبلاگمو عوض میکردم؛ یه روز میذاشتم دختری که مدادرنگی نداشت

یه روز میذاشتم دختر آه و افسوس

یه روز میذاشتم دختری در سرمای حیاط

یه روز میذاشتم دختری که مُرد

یه روز میذاشتم دختری که جنگید

یه روز میذاشتم دخترِ تنها

یه روز میذاشتم دختری که می‌خواست گنجشک باشد

یه روز میذاشتم دخترِ دلهره های تاریک

یه روز میذاشتم ......

و زندگی

با خواهر کوچیکه داشتم صحبت می‌کردم، چقدر یه انتخاب اشتباه اون مهمترین انتخاب زندگیت میتونه تورو به اوج ناامیدی برسونه، دقیقا کاری که خواهر کوچیکه کرده و بعدش با آوردن یه بچه شرایطو سخت تر و بدتر هم کرد. اما حالا خسته و ناامیدو افسرده ست. لعنت به این دنیا که بعضی آدماش چقدر کثیفن مثل همین شوهر خواهرم.

دیروز دوستم با مامانش اینجا بودن، همون تک دختر. با پشتکار و شاد و خوشحال. در حالی که من میدونم تو دوره مجردیش چقدر سختی و تنهایی کشید. اما صبر کرد و الان نتیجه ی صبرش یه ازدواج خوب و این همه فعال بودنه.

دلم میخواد مهاجرت کنم...

بغل وا کن برای پروانه های پیرهنم

درونم شبه بیرونم روز

گلهای رز زرد و قرمز

الان در حالی دارم مینویسم که گلدون روی میز پر از گلهای زرد و قرمز خیلی خوشگلیه که دیروز اوردیم‌. دیروز رفته بودیم باغ پدر مستر و اینارو از باغچه ی خونشون چیدیم. الان میفهمم شرایط توی دوست داشته ها و دوست نداشته های آدمم تاثیر داره، چون قبل از اینکه ازدواج کنم و خونه داشته باشم تمایلی به گل نداشتم چون جایی واسه گذاشتنش نداشتم جوری که از دیدنش لذت ببرم. هروقت گلی بهم میدادن میذاشتمش کنار و پژمرده میشد. اما الان عاشق اینم که همیشه گل داشته باشم. گلهای قشنگ که بذارم تو گلدون روی میز و ازش لذت ببرم. آره دوستان شرایط حتی احساسات رو هم به آدما تحمیل میکنه. وقتی خوابگاه بودم یا خونه ی مجردی الکی داشتم شرایط میگفت گل دوست نداشته باش اما الان شرایط با تمام وجود داد میزنه وای این گلها توی گلدون روی میز با تم توسی آبی خونه با چوبهای خودرنگ راش چقدر قشنگه. از این به بعد بیشتر سعی میکنم آدمارو از جنبه ی شرایطشون درک کنم نه صرفا از جنبه ی منطق.