دیشب خانواده مسترو برای شان دعوت کردم و سعی کردم همه چیز پرفکت باشه اما خب به هرحال همه چیز کامل اونجوری که دلم میخواست پیش نرفت ولی در کل خوب بود.

مامان پنجشنبه زنگ زد و دعوتمون کرد بریم اونجا (مادرزن سلام). میدونم چرا زنگ زده چون من با خواهر کوچیکه حرف زدم و اون بهش گفته دعوتش کن. چون بهش گفتم مادر مستر چندبار گفته خونه مامانت نمیری. اونم حتما به مامان اینو گفته و گفته دعوتش کن که ضایع نشه جلو خانواده شوهرش. منم خوب برای حفظ ابرو میرم. هرچند میدونم مامانم فقط از روی مجبوری اینکارو کرده‌ و خیلی هم رضایتی به این کار نداره‌. مستر گفت چهارشنبه بعدظهر بریم ولی من گفتم نه. پنجشنبه بریم و جمعه برگردیم. دلم میگیره از خیلی چیزا.

البته من یه دختر شاد ولی دگیرم. مثلا همین الان که نشستم و تو وبلاگم مینویسم دارم پشت سر هم اهنگ شاد گوش میدم و حتی گاهی این بین میرقصم.