حیف

اون ۴ روز تعطیلی خیلی خوب بود هرچند من همشو حیف کردم ولی خیلی خوب بود. حوصله سرکار رفتن ندارم. دلم میخواد واسه خودم باشم...بخصوص اینکه بچه ها خیلی حرف می‌زنند و چرت و پرت میگن فقط. همیشه دستشون بالاست تا یه چیز بی ربط بگن. واقعا باید هرجور شده برم دبیرستان

صبح روز پنجشنبه

دیروز که تعطیل بود و به بطالت گذروندم. امروز سعی میکنم یکم روزم پربارتر باشه. البته از همین الان پیداست که قرار نیست خیلی هم پربار باشه. چون ساعت ۸ و نیم از فشار دستشویی بیدار شدم و رفتم دسشویی بعدش دیگه خوابم نبرد و تا خود الان الکی تو گوشی میخرم و زمانمو حیف میکنم.

مسترجان بیرون توی هال خوابیده. چونکه سرماخورده رفته اونجا خوابیده که به من منتقل نکنه. دلم برای بغلش تنگ شده.

اگه حالش خوب بود بیدارش میکردم بریم جاده چالوس ولی حیف که حالش خوب نیست.

بطالت...

تلویزیون داره یه آهنگ از عارف پخش میکنه. من نشستم رو مبل و هیچ کاری انجام نمیدم. امروز چند قسمت از فصل سوم سالو دیدم. هنوز هیچ کاری نکردم. میخوام رولت مرغ با گردو و زرشک درست کنم.

میخواستم یه چیزی تعریف کنم اما حیف وقت ندارم. طولانیه‌. پست بعدی تعریف میکنم...

خواب

دنیای خواب چقدر شیرینی و دوست داشتنیِ. البته اگه کنتر خواب ببینم شیرین تر هم میشه. اما متاسفانه ما بصورت خانوادگی و ارثی مثل فیلم سینمایی خواب میبینم و همین قضیه کیفیت خواب هممونو پایین آورده.

کبوترا از بس نشستن رو کولر، بالکونو به گند کشیدن هرچقدر پرشون میدم بازم میان دیگه خسته شدم ولشون کردم دیگه . ولی دیگه بالکنم نمیشورم.

درستش کردم...

بچه ها بالاخره نتونستم این ظلمو قبول کنم که یه سایت فروش بیاد پولمو بخوره و بره به ریشِ نداشته م بخنده. منم رفتم ازشون شکایت کردم...

کلی وقت ازم گرفت بانک رفتن تا اطلاعات پرداختو دربیارم. ولی راضی ام چون بدم میاد کسی سرمو کلاه بذاره

پول زیادی نبود‌، زیر یک میلیون بود ولی اگه پیگیری نمیکرد آسیب روحی که بهم میزد خیلی بهاش سنگین بود. جوری که حاضر بودم بالای بیست میلیون خرج کنم ولی اجازه ندم اینا پول منو بخورن‌..

Better call saul

یادم میاد توی سریال، saul با پولی که به عنوان رشوه از کِتِلمنها گرفته بود میخواست یه خونه ی بزرگ و قشنگ را اجاره کنه و به عنوان دفتر کارش استفاده کنه. خب بعدش اون قضایا پیش اومد و مجبور شد اون پولارو پس بده و نتونست اون خونه رو بگیره. یه روز رفت توی اون خونه خالی و خیلی اندوهگین بود و طبق معمول همیشه ش شروع کرد به لگد زد به این ور و اونور از عصبانیت. تو همون حالتی که داغون بود تلفنش زنگ خورد و اون حالتش خیلی ناراحت کننده بود که سعی کرد خودشو پشت تلفن نرمال نشون بده. تلفنشو جواب داد و طبق معمول گفت شما با دفتر وکالتی جیمز مک گیل تماس گرفتید به کدوم بخش وصلتون کنم (در واقع سال برای اینکه دیسیپلین و کلاس و حفظ کنه خودش ادای منشی هم در میاورد). حالا دفترش کجا بود؟ یه اتاق کوچیک ته سالن یه مرکز زیبایی مانیکور پدیکور زنانه.

همه ی این‌رو گفتم که بگم چقدر سخته زندگی کردن تو این دنیا در قالب یه بزرگسال. الکی وانمود میکنی همه چیز روبراهه...

عجیب

بچه ها این سری آخری بود که از اصفهان داشتم برمیگشتم اصفهان. زود زود بلیط اتوبوس گرفته بودم‌ که تا ظهر برسم که بتونم برم مدرسه. از صندلی دو نفری ته اتوبوس یه صندلی گیرم اومده بود که همونم گرفته بودنم. خلاصه رفتم ترمینال کاوه و سریع چاپ بلیطمو از دستگاه گرفتم و رفتم که سوار شم چون اتوبوس ایستاده بود و من دقیق سر تایم رسیده بودم. البته اتوبوس ها همیشه ۱۰ الی ۱۵ دقیقه بهد از تایمی که تو بلیط نوشته حرکت میکنن. خلاصه اینکه رفتم بالا ته اتوبوس. دیدم وااااا یه نفر جام نشسته، یه نفر عادی نه یه نفر غیرعادی. یه نفر با لباس های کثیف و نامرتب و صورت و دستای کِوِره بسته و آفتاب سوخته و خلاصه داغون. نشسته بود داشت کیک گاز میزد. دیدمش جا خوردم. بهش گفتم این صندلی منه، گفت نه صندلی منه. گفتم کی گرفتی گفت همین الان. گفتم نه اشتباه بهت دادن اینجا مال منه. خب به جز اون ۳۰ ثانیه اول که تو شوک دیدنش بودم از بقیه ش فهمیدم که قضیه چیه. مشخصا این خانوم گدا بود و با همون لباس های گدایی و بویی که میداد و حالت نامتعادل بهش بلیط داده بودن. بهش گفتم بلند من دیشب این صندلیو گرفتم. بعد بلند شد اومد بیرون گفت گفت خب شما برو بشین صندلی خودت من میشینم این صندلی بقلی. منم که به درصد حاضر نبودم پیشش بشینم گلوله جنگی رفتم پایین و به راننده که کنار اتوبوس ایستاده بود گفتم آخه این چه وضعشه، این خانوم معلومه داره میره تهران برای گدایی من نمیبینم کنارش بیا یه فکری بکن. راننده که مشخص بود خودش هم شاکیه بهم گفت شرکت بهش داده برو بهشون بگو. منم آتیش تر از قبل عین فرفره رفتم تو شرکت. به همون اولین آقایی که نشسته بود گفتم با عصبانیت اونم قشنگ معلوم بود انتظار همین چیزیو داشت خانومی که اونور بودو نشونم داد و گفت اون خانوم داده برو به خودش بگو. رفتم پیش خانومه بهش گفتم کی حاضر میشه کنار این بشینه. خلاصه خانومه بهم گفت برو بهش بگو بیاد پایین اصلا این بلیطش مال یکساعت دیگه ست که همونم میخوام الکی بهش بگم اتوبوس کنسل شده و بلیطشو کنسل کنم. یعنی خودش میدونست چه اشتباهی کرده و فقط منتظر واکنش ها بود که یه کاری کنه. خلاصه رفتم بالا بهش گفتم برو پایین بلیط اشتباه بهت دادن. رفت پایین و من رفتم صندلی کنار پنجره که صندلی خودم بود نشستم. خداروشکر قبلش رو صندلی من ننشسته بود و همون صندلی کناری نشسته بود وگرنه تا آخر سفر حس بدی میگرفتم چون خیلی خیلی کثیف بود. جالب تر اینکه وقتی من نشستم اون خانوم اونوری گفت من وقتی دیدم شما اومدی بهش گفتی بلند شو خداروشکر کردم. از اونوقت تا حالا که اینجا نشسته بود نرمال نبود و همش با خودش حرف می‌زد و یه رفتارهایی میکرد که من ترسیده بودم. خلاصه ی ماجرا اینکه بعدش نفر بغلی من هم اومد که در واقع صندلی مال اون بود و گس وات یه دافِ خوشگل.