پلی استیشن
پنجشنبه رفتیم با مسترلپ پلی استیشن خریدیم. از دوره ی آشنایی جز اهدافمون بود که بخریم و داشته باشیم. اما میخوام حسی که موقع خرید بهم دست دادو بهتون بگم. تو مغازه وقتی فروشنده کارتونو باز کرد و کشیدش بیرون عین یه بچه از ذوق و اشتیاق لبریز شدم. چون اشتیاق من به داشتن ps هنوز از بین نرفته و داشتنش منو سرشار از شادی کرد. اما به هرحال با درون نمیشه جنگید و گاهی یه چیزی توی درونت انقدر یهو اتفاق میفته که فرصت کنترلشو نداری. درون من اون لحظه همزمان با اشتیاق سرشاری که فوران کرد یه غم عجیبِ ته کشیده هم بالا اومد، انگار یه سنگو بندازی تو یه باتلاق ترک شده و یه لحظه بوش به مشامت بخوره و اذیتت کنه. این باتلاق که اون لحظه کانال زد به شادی من همون روزای نوجوونیم بود که فامیل بابام که خیلی ثروتمند بودن میومدن خونمون و پلی استیشنشونو با خودشون میاوردن و حتی تلویزیونشونو (چون تلویزیون ما کوچیک بود) و مینشستن تو خونه ما با شور و اشتیاق زیاد بازی میکردن و ما هیچ و ما فقط نگاه. آه و حسرت اونروزا که فکر نمیکردم حتی وجود داشته باشه مثل یه غم ته کشیده که با کفگیر همش بزنن یهو بوش و حسش توی مغزم پیچید. آره به نظر من احساسات بود دارن، مثلا این یکی بوی تعفن میداد، صحنه ی بازی اونا در حالی که صدای خنده و شادیشون همه جارو پر کرده بود با یه عالمه خوراکی و تنقلات که میخریدن و تو خونه ی ما میخوردن و به ما تعارف هم نمیزدن. عجیب اینکه اصرار داشتن مدام بیان خونه ی ما، خب شما که میخواستید بازی کنید بشینید خونه ی خودتون. اما از این یه لحظه ای که اون روزها جلوی چشمم اومد بگذریم حتی اینم باعث نشد که اشتیاق و خوشحالی من در قبال خرید ps کم بشه. هنوز هم پر از خوشحالی و ذوقم براش. کاش همه چیزها مثل این بود برام و تاریخ خوشحالیش منقضی نمیشد. افسوس که اینطور نیست و خیلی چیزها تاریخ خوشحالیش منقضی میشه و بعدها که به دستش بیاری بابتش ذوق خاصی نداری، شاید فقط یک لبخند معنا دار.