صبح از خواب دیر بیدار شدم و دیر صبحانه خوردم. نزدیکای ساعت ۱۲ بود که صبحانه رو خوردم و بعدش مامان مستر زنگ زد که میخوام بیام اونجا. اومد نشست و کلی حرف زد، همون حرفهای تکراری، نصیحت های همیشه. که اینجوری بودن خوبه و اونجوری بودن بده و از این حرفها.منم سرتکون دادم و لبخند زدم و چیزی نگفتم. چون قانون زندگی اینه که نقشی که بهمون میدنو اجرا کنیم. اما اگه قرار بود بر اساس قوانین زندگی رفتار نکنم حتما بهش میگفتم ضرورتا چیزی که شما فکر میکنی و اصرار برش داری درست نیست. قرار نیست آدمی که بگو بخندش زیاده یا برعکس ساکت و آرومه، درست باشه. درست تعریف شدنی نیست. درست رضایت درونیه که آدم داشته باشه نه خواسته ی اطرافیان. میدونم خیلی سر بسته حرف زدم