دلم گرفته
امروز بعد از صبحانه رفتیم که برای تو راهی ادامه ی وسایل و لباساشو بخریم. به پیشنهاد من رفتیم بازار بزرگ که مثلا بریم راسته ی کودک و نوزاد. ولی هیچ چیزی پیدا نکردیم. فقط وقتمون تو اون شلوغی سرسام آور تلف شد. بعدش رفتیم عبدل آباد. اونجا هم طبق معمول چیز جالبی پیدا نکردیم. بعدش رفتیم یه کافه رستوران که تا حالا نرفته بودیم ناهار خوردیم. بدک نبود. خیلی خسته شده بودم اما با این حال به مستر گفتم بریم خیابون بهار. پس رفتیم اونجا و در نهایت کلی لباس براش خریدیم. دیگه تقریبا همه ی لباساشو خریدم. از طرح های دایناسوری و ماشینی و تدی و چیزای قشنگ قشنگ دیگه. حالا دیگه از بابت لباساش خیالم راحت شده. اما هنوز باید چیزای دیگه ای بخریم.
تا رسیدیم خونه ساعت ۸ بود. تکون های نی نی رو تو شکمم حس نمیکردم. یه هلو خوردم و یکم نشستم. اما بازم حس نکردم. فکر کنم حسابی خسته شده بود. مستر تا رسیدیم خونه پلستیشنو روشن کرد و مشغول بازی شد. من رفتم تو اتاق خواب تا یکم دراز بکشم بلکه تکون های نی نی رو حس کنم. یه کوچولو تکون خورد در حد تیک زدن. اما من خوابم برد و ساعت ۹ و نیم بیدار شدم. قبلش آب جوش گذاشته بودم تو چای ساز که چای درست کنم و تا وقتی من بیدار شدم یه سر جوشیده بود. احساس خستگی و کلافگی داشتم. خواب بد موقع حالمو خیلی بد میکنه. به هر سختی بود از خواب بلند شدم و از اتاق خواب رفتم بیرون. مستر بازیش قطع شده بود و داشت تو اینستا می چرخید. دلم میخواست یکم باهاش صحبت کنم. اما خب سرش خیلی تو اینستا بود. چایی رو گذاشتمو اومدم نشستم. یکم تاگراممو چک کردم و یکی دو جمله باهاش حرف زدم. اما خب برای هر حرفی هی ریلزو پستهای اینستارو استاپ میکرد و همون یه لحظه گوش میداد و بعدش تو اینستا ادامه میداد. دلم گرفت. اگه بهش میگفتم قطع کن یکم کنارم بشین باهم یکم حرف بزنیم حتما اینکارو میکرد. اما دلم نخواست ازش بخوام چون حس میکنم باید خودش متوجه بشه وقتی میبینه زنش خسته و کلافه ست یه چند دقیقه ای براش،وقت بذاره. تازه من اصلا انتظارم زیاد نیست همون چند دقیقه هم حال من خوب میکنه وقتی اینطوری هستم. اما خب اونم تقصیری نداره چون نمیدونست من اونموقع بهش نیاز دارم. به هرحال ما از صبح تا ساعت ۸ باهم بودیم و وقت گذروندیم. من اصلا اونو مقصر نمیدونم. خلاصه اینکه تا ساعت ده و نیم تو اینستا چرخید و بعدش که باتری گوشیش تموم شد دیگه بالاجبار خارج شد. منم قبلش زده بودم سریال منتالیستو میدیدم. خودش فهمید ناراحتم بهم گفت باهام قهری. گفتم نه. چون واقعا قهر نبودم باهاش. فقط خودم کلافه ام. همین. حتی یه قسمت از سریالمو دیدم و بعدش گفتم اگه خواستی عوض کنی عوض کن من دیگه تی ویو نمیخوام. الانم داره انیمه میبینه. منم دوباره اومدم رو تخت لش کردم. یکم دلم گرفته. کاش منم پسر بودم...
از لباسهایی که امروز خریدیم خیلی راضی ام. خیلی خوشگلن