خیلی وقتها میشینم فکر میکنم به فرصت‌ها. به اینکه چقدر فرصت داشتم چه کاری کنم و نکردم. بعدش میبینم آره زمان داشتم اما یه سری ملزومات که باید همراهش می بود نداشتم. دست از سرزنش کردن خودم برمیدارم. میبینم آدمایی که همه ی شرایطشو داشتن هم در حد و سطح من هستن حتی پایین تر. البته بالاتر که خیلی زیاده. ولی خب من واقعا تمام زندگیم جنگیدم‌. انگار جنگ من برای زنده موندن بود. اما حالا که شرایط دارم گاهی یادم میره اونموقع من شرایط نداشتم و همش خودمو سرزنش میکنم‌. الانم که شرایط دارم زمان ندارم‌. افسوس از زندگی که همیشه از یه جایی کم میذاره‌.

من دو سال هست که ازدواج کردم‌ و دلم میخواد یه توصیه کنم به دخترای مجرد. اگه تو خونه ی پدرتون شرایطتتون برای پیشرفت مساعد نیست اگر براتون مورد خوب که توضیحشو در ادامه میدم برای ازدواج پیدا شد حتما ازدواج کنید.

مورد خوب منظورم از اون پسرهایی که دنبال پیشرفت هستن و به زنشون هم فضا میدن تا پیشرفت کنه، کمکش میکنن، مهربون و صبور هستن. چون شما وقتی تو سن کم باشی خیلی زمان داری به اهداف شخصیت برسی ولی هرچی جلو بری زمان برات تنگ تر میشه. مثلا من الان یه همسر عالی دارم که همه میتونم روش حساب کنم ولی خب به بحرانِ زمان خوردم‌. درسته الان خیلی هاتون میگید هیچوقت برای هیچ کاری دیر نیست. منم این شعار انگیزشی رو دوست دارم و حتی قبولش دارم. مسئله فقط دیر نبودن نیست، مسئله لذت و استفاده ای هست که از اون رسیدن میبری. مثلا یه فردِ ۱۸ ساله با مهارت عالی تو پیانو با یه فردی که سنش بالاتر هست با همون مهارت خیلی فرق داره. اون فرد ۱۸ ساله به عنوان آینده بهش نگاه میشه. البته این مثالی که زدم یه مثال سطحی و الکی بود چون اگه بخوام همه ی تحلیلی که تو ذهنم هست بگم یه عالمه صفحه و پست اینجا باید تایپ کنم و توضیح بدم.

اما اگه تو خونه ی پدر فضا برای پیشرفت زیاد نبود و یه زندگی معمولی در جریان بود و از طرفی بدونید ازدواجی هم که قراره بکنید معلوم نیست اون فضارو در اختیارتون قرار بده یا نه، پس هیچ وقت ازدواج زودهنگام نکنید. چون جوونیتون میشه یک ویرانه توی خونه شوهر. حتی اگه شوهرتون ادم بدی نباشه و صرفا شوهر باشه.

حالا همه اینارو گفتم اما تهش اینم بگم سعی کنید از مسیری که میرید لذت ببرید حالا به هر نحوی. من خودم از این مسیری که اومدم خیلی راضی هستم، در واقع من سعی کردم بهترین کارو تو اون موقعیت ها انجام بدم و با توجه به شرایطم خیلی خوب پیش رفتم. و نهایتا یه ازدواج زیبا و دلنشین داشتم که انگار هدیه خدا به من بود برای همه ی مبارزه ها و تلاش هام.