دیروز بعد از صبحونه رفتم کرج خونه ن. البته مستر جانم منو رسوند. تا غروب اونجا بودم و بعدشم زنگ زدم اومد دنبالم، بهش گفتم بریم فردیس. می‌خواستیم بریم سمت فلکه سوم (اومدنی یه بار تبلیغاتی سیسمونی فروشی دیده بودم که آدرسش فلکه سوم فردیس بود) که وقتی داشتیم میرفتیم از به سمت خیابونو بستن برای تجمع و.... و ما مجبور شدیم کلی دور قمری بزنیم تا از یه سمت دیگه راه پیدا کنیم به فلکه شدم. بالاخره بعد از کلی اینور و اونور کردن رسیدیم. البته که اون مغازه مورد نظرو پیدا نکردیم ولی خب یه گشتی تو فردیسِ زیبا با مردمِ خوش استایل زدیم و یه جا پیتزا خوردیم و بعدش برگشتیم تهران. می‌خواستیم یه سر به هایپر کالای ایوان بزنیم که من حس کردم شکمم یه جوریه و نمیتونم بخاطر همین به مستر جانم گفتم که برگردیم خونه‌.

برگشتیم خونه و بعدش من رفتم تو تخت یکم دراز بکشم و ریلکس کنم که خوابم برد. مستر جان نشست به اینکه دیدن. من بعد از دو سه ساعت خواب با یه گرفتگی عضلانی وحشتناک پشت پای چپم بیدار شدم و دادم هوا بود از شدت درد انگار میخواستم بالا بیارم که مستر به دادم رسید و سریع شروع کرد به ماساژ دادنش تا باز شد. متاسفانه این چندین بار که تو بارداری این اتفاق برام میفته و علتشو نمیدونم و دیگه حالم از این قضیه داره به هم میخوره. چون از طرفی هم دردش وحشتناکِ و هم از اینکه همش باعث اذیت مستر میشم خجالت میکشم. نمیدونم این اسپاسم عضلانی دلیلش چیه. اما حتما بعد از زایمان به یه متخصص عروق مراجعه میکنم‌.

خلاصه اینکه بعدش که با این حال از خواب بیدار شدم حس میکردم از لحاظ روحی ناراحتم حالا نمیدونم چرا. شاید در حال ديدن خوابی بود و چون با درد زیاد بیدار شدم یادم نمیومد چه خوابی بوده‌. نمیدونم شاید به هم ریختگی هورمونی بود یا هرچیزی. اما به هرحال به هر سختی بود دوباره خوابیدم هرچند تا خوب صبح از ترس اینکه دوباره پام بگیره انگار یه بخشی از من بیدار بود و همش مواظب بودم پام براش اون اتفاق نیفته.

تا اینکه نیم ساعت پیش که با گریه بلند و شدید از خواب پریدم و مستر هم از خواب بیدار کردم با صدای گریه م. مستر فکر کرد دوباره پام گرفته. اما بهش گفتم که خواب می دیدم بغلم کرد آرومم کردم ولی من خجالت زده بودم پیش خودم‌. از اینکه خیلی شب ها شده که بخاطر خواب با صدای بلند گریه کنم و یا ناله کنم و اونم بیدار کنم. دیگه واقعا خودم پیش خودم شرمنده ام هرجند مستر جانم همیشه میگه من کنارتم و اصلا ناراحت نباش. اما من خودم پیش خودم ناراحتم. چون واقعا دیگه این قضیه داره از حد میگذره. انگار خواب هام شده محل تخلیه ی تمام آسیب های گذشته و من اینو دوست ندارم. جالب اینجاست وقتی با مستر ازدواج کردم و به آرامش ذهنی و جسمی رسیدم این خواب ها شروع شدند. انگار مغزم منتظر بوده تا به سطحی از آرامش برسه و بعدش شروع کنه به تخلیه هیجانی هرچه که از درون به من اسیب زده. باید درستش کنم این مشکلاتم خوابمو و حتما اینکارو میکنم.

منم دیگه نخوابیدم و از اتاق خواب اومدم بیرون شاید مستر بنده خدا بتونه یکم بخوابه بدون حضور من . تازه این روزها که بخاطر شرایط بارداری هم تو طول شب کلی سر وصدا دارم موقع خوابیدن. مثلا وقتی میخوام از این پهلو به پهلو بشم صدای نفسم و تلاش کردم برای جابجایی خودش کلی مختل خواب هست.

اما میگذره ...