پدرشوهر...
بعد از اون دعوایی که خواهرشوهرم راه انداخت و همه ی خانوادش ریختن سرم خیلی دلم از پدرشوهرم رنجیده خاطر شد و دیگه دوست نداشتم صداش کنم بابا. ولی چون از قبل بهش میگفتم بابا دیگه نشد عوضش کنم ولی دلم اصلا نیست اینطوری صداش کنم....
اون فقط بابای دخترشه. عروس هیچوقت نمیتونه مثل دختر خانواده دوست داشته بشه. تازه در مورد اینا یه چیز دیگه هم هست ، یکی از دایی های مستر جان تو خونشون خیلی رفت و آمد میکنن و اینجوری بگم که اون زندایی رو خیلی خیلی دوست دارن و هیجوقت رفتارهای انرمالشو نمیبینن. کارایی که اگه من بکنم بیچاره م میکنن.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 2:35 توسط نازلی
|