دلم میخواد
دلم میخواد فقط برای یکی دوساعت برگردم به ۱۵ سالگی، شب باشه مثلا ساعت ۸ یا ۹. به خواهرام تو اون سن نگاه کنم. بلند شم از پله ها برم پایین صدای تلویزیون بابارو بشنوم، مامانو همون جای همیشگی تو حیاط که زیرانداز مینداخت و دراز می کشید ببینم، بهشون بگم من از آینده اومدم. بگم آینده قشنگه ولی فقط دلتنگی داره. به بابام بگم سیگار نکش که تو آینده تنهامون نذاری. بگم باهامون مهربونتر باش. دوباره از پله برمیگردم بالا لبه ی پشت بوم میشنیم و همه ی شهر که چراغاش روشنه رو تماشا میکنم دلم میگیره بلند میشم کتاب سهراب سپهری میارم و شروع میکنم به خوندن؛ مسافر از راه رسید....
بیشتر دلم میگیره. دلم میخواد برم خواهرامو ببوسم. دلم میخواد در گوش همشون بگم حواستون باشه....
من چرا انقدر دل تنگم
من چرا پر از حرفم ولی دلتنگی حتی اجازه نمیده بیام حرفهای روزمره مو بنویسم که خیلی هاش ماجراهای جالبی هستن از روزمرگی هام. ولی میخوام سعی کنم بیام و بنویسم به احترام اونایی که منو میخونن. جالبه حالم یه جوریه حتی وقتی به شما که منو میخونید فکر میکنم و شمارو تصور میکنم دلتنگ شما هم میشم، حس میکنم آدمهایی هستیم که جنس احساسمون یکیه. به هم نزدیکیم تا زمانی که دوریم.