رو تخت دراز کشیدم و بال در بال گوش میدم. گاهی چشمم میفته به گوی کهکشانی که ارسلان برام کادو آورد و تمام دنیا انگار درون من جمع میشه.

ره مگردانو نگهدار همین پرده ی راز .....