این چند وقت دلش و دماغ نداشتپ بیام اینجا. همش به این فکر میکنم خب این زندگی چه فایده داره که انقدر براش تلاش می‌کنیم. معنی زندگی برام نامفهومه و دست و دلم به هیچ کاری نمیره.

دیروز از بوشهر برگشتیم و من مستقیم رفتم مدرسه. مامانو برگردوندیم خونه. پریشب خواهر کوچیکه طبق معمول با یه حرف رید به اعصابم. که البته بعدا تعریف میکنم.

کتاب مرشد و مارگاریتا رو هنوز تمام نکردم. بعدش میخوام کتابی رو که هزار بار قبلا خوندم دوباره بخونم